اممم توظیح میدمش
خلاصه داستان
این پسره که میبینی بچه که بوده یک اتفاق خیلی بدی براش میوفته و یک شب میاد بخوابه اما خواب بدی میبینه و نمیتونه بخوابه و این چشما اونو میترسونن و اون تا صبح زیر تختش و توی کمد یا توی سندوقش قایم میشه و یک چراق قوه هم با خودش نگه میداره و این چشما درواقعه مانستری هستن که اونو توی بچگی ترسونده بوده
و از نور متنفره
دقیقا
این آدمه بچه که بوده یک اتفاق خیلی بدی براش میوفته و بعد این یک دوست همون کسی بوده که بچگی اینو خراب کرده
درواقعه این یک مانستره😐💔
یکهو چند روز پیش این ایده به ذهنم رسید و کشیدمش