استیو: خب چرا منو نمیندازی پایین!؟ مگه آرزوت همین نبود!؟
هیرو: خب....
من از اونطرف:
یکمی نخ و آهن؟ همین؟ من ردستون احتیاج داشتم!! اینا به چه دردی میخوره؟ یعنی منو برای اینا تا اینجا کشوند!؟
از اون طرف من: خب این غار بزرگه فکر کنم بتونم یک چیزی پیدا کنم مثل....
خب...اونجا یک چیزایی دارم میبینم اوه....یکدونه...یکدونه چست!؟ و اسپایدر!؟ خب باشه...دراوردن شمشیر*